خورشید تابید و سنگ مهتاب، به فسه‌ای – خسته و سرد – و کوتاه، خاموش شد.

View Comment 1


تلاش وا می دارد کیست یا چیست

در این فکرم من و دانم که هر گز

مرا یارای رفتن زین قفس نیست

اگر هم مرد زندان بان بخواهد

دگر از بهر پروازم نفس نیست

View Comment 1


کمانی از ماه تيره
برفراز دريای بی ‌موج.
 
کودکانِ نازاده‌ی من
دنبال می‌کنند مرا.
 
پدر، نرو! صبر کن!
جوانترينمان جان داد«!»
 
آويز می‌شوند به‌مردم چشمم.
خروس می‌خواند.
 
دريا، سنگ شده، می‌خندد
آخرين موجْ خندش را.
«پدر، نرو! …»
   فريادهای من
به‌خوشه‌ی سُنبل تبديل می‌شود
 
لورکا

View Comments 0

blog counter