وقتی تمام شود رقص عمر من

پخش خواهد شد رد پایم

در هزاران هزار قطره خون

 

می روم آن بالا پیش پدرم

سیاه از شب خوابی در فاضلاب

می ایستم در کنارش

سر به گوشش می برم و می گویم :

قربان خسته نشده اید از هر روز چرخاندن نگاه مهربانتان در مربای ابر ها

 

بیا بر درخت خیر و شر بزمی کنیم برپا

ما با شرابهایمان حتی پتروس آن حواری عنق را خواهیم آورد به رقص

بهشتی خواهیم داشت پر از حواهای خوشگل

 

پدر امر کن! گوش به فرمانم!

آیا می خواهی همین حالا خوشگلترین خانم خیابان را پیشکشت کنم ؟

نه! پدر ابروی خاکستری ات را گره نینداز،

سر پر مویت را تکان نده

میدانم در دل می گویی کیست این یارو

این بالدار که پشت سرم ایستاده ؟

 

آیا اصلا معنای عشق را میداند؟

آری من هم فرشته ام، من هم فرشته بوده ام

من هم نگاهی داشته ام همانند نگاه خروس قندی

اما چه کنم ؟ خسته ام

نمی خواهم به مادیانهای شکری بلوری

هدیه کنم جامهای پر نقش و نگار

 

پدر من از تو دو دست دارم

من از تو لب دارم

پس چرا نمی توانم ببوسم

ببوسم، ببوسم، ببوسم

و هر بار درد نکشم ؟

 

ترا قدرتمند می پنداشتم اما تو ضعیفی

تو کوچکی !

 

دیدی ؟ کفر گفتم

حالاست چاقو هم بکشم

 

لاشخورها بالهایتان تنگتر

در بهشت جا کم است، گفتم تنگتر!

چرا بالهایتان خیس است ؟ چرا بالهایتان از ترس مرده ؟

 

اما تو عود زده عود خور من شکمت را سفره خواهم کرد

من شکمت را جر خواهم داد از اینجا تا آلاسکا

ولم کنید کسی جلودارم نخواهد شد!

 

دروغ گفتم، آیا حقش را داشتم ؟

آرام باشم، از این هم آرامتر

ممکن نیست!

 

می بینید باز آسمان سرخ است از خون کشتار

باز ستاره ها را سر بریده اند

 

هی! با توام آسمان!

بردار کلاهت را ! دارم سان میبینم

 

صدایی بر نمی خیزد

جهان گوش گنده اش را

گوش پرستاره پرکنه اش را

بر روی دست گذاشته است

خفته است!

 

ترجمه مدیا کاشیگر