<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><!-- generator="wordpress/1.5.1-alpha" -->
<rss version="2.0" 
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/">
<channel>
	<title>Comments on: بخش پایانی ابر شلوارپوش از ولا دیمیر مایاکوفسکی</title>
	<link>http://rozha.blogsome.com/2006/12/21/p139/</link>
	<description>قدمم ، مسافت  را  در کوچه ها  لگد مال  می کند . جهنم  درونم  را ، اما  چاره  چیست؟  Vladimir_Mayakovsky</description>
	<pubDate>Sun, 29 Nov 2009 02:42:59 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=1.5.1-alpha</generator>

	<item>
		<title>by: takhtehsiyah</title>
		<link>http://rozha.blogsome.com/2006/12/21/p139/#comment-22</link>
		<pubDate>Fri, 22 Dec 2006 23:02:31 +0000</pubDate>
		<guid>http://rozha.blogsome.com/2006/12/21/p139/#comment-22</guid>
					<description>این شعر کمی سخت است وبعضی جاهایش هم کمی نامانوس – برای من البته - مثل &quot;مربای ابرها &quot; یا &quot;من هم نگاهی داشته ام همانند نگاه خروس قندی &quot;... یا &quot;اما تو عود زده عود خور من شکمت را سفره خواهم کرد
که خوب این بخشی ناشی از بضاعت ناچیز من است و بخشی هم زبان ویژه ی شعر ....
اما ....اما چه بگویم از :
 پدر من از تو دو دست دارم
من از تو لب دارم
پس چرا نمی توانم ببوسم
ببوسم، ببوسم، ببوسم
و هر بار درد نکشم ؟ 
عالی بود . دیوانه کننده ....... ! 
</description>
		<content:encoded><![CDATA[	<p>
<p>این شعر کمی سخت است وبعضی جاهایش هم کمی نامانوس &#8211; برای من البته &#8211; مثل &#8220;مربای ابرها &#8221; یا &#8220;من هم نگاهی داشته ام همانند نگاه خروس قندی &#8220;... یا &#8220;اما تو عود زده عود خور من شکمت را سفره خواهم کرد<br />
که خوب این بخشی ناشی از بضاعت ناچیز من است و بخشی هم زبان ویژه ی شعر ....<br />
اما ....اما چه بگویم از :</p>
	<p> پدر من از تو دو دست دارم<br />
من از تو لب دارم<br />
پس چرا نمی توانم ببوسم<br />
ببوسم، ببوسم، ببوسم<br />
و هر بار درد نکشم ؟<br />
عالی بود . دیوانه کننده ....... ! </p>
]]></content:encoded>
				</item>
	<item>
		<title>by: takhtehsiyah</title>
		<link>http://rozha.blogsome.com/2006/12/21/p139/#comment-21</link>
		<pubDate>Fri, 22 Dec 2006 22:55:39 +0000</pubDate>
		<guid>http://rozha.blogsome.com/2006/12/21/p139/#comment-21</guid>
					<description>حتی اگر نه در اوج 
 من بوی اندوهی را که بادهای جهان با خود می آورند ، می شناسم 
و می توانم گفت 
اندوهگین ترین عطر از گل سرخی می دمد 
که باران از او دوری می کند ...

</description>
		<content:encoded><![CDATA[	<p>
<p>حتی اگر نه در اوج</p>
	<p> من بوی اندوهی را که بادهای جهان با خود می آورند ، می شناسم<br />
و می توانم گفت<br />
اندوهگین ترین عطر از گل سرخی می دمد<br />
که باران از او دوری می کند ...</p>
]]></content:encoded>
				</item>
	<item>
		<title>by: مسخ</title>
		<link>http://rozha.blogsome.com/2006/12/21/p139/#comment-20</link>
		<pubDate>Fri, 22 Dec 2006 03:27:46 +0000</pubDate>
		<guid>http://rozha.blogsome.com/2006/12/21/p139/#comment-20</guid>
					<description>آسمان را بنگر که سراسر در رخوت خواب خراب خویش آرمیده است...</description>
		<content:encoded><![CDATA[	<p>
<p>آسمان را بنگر که سراسر در رخوت خواب خراب خویش آرمیده است...</p></p>
]]></content:encoded>
				</item>
</channel>
</rss>
