سوي شهر آمد آن زن انگاس
سير كردن گرفت از چپ و راست
 ديد آيينه اي فتاده به خاك
 گفت : حقا كه گوهري يكتاست
 به تماشا چو برگرفت و بديد
 عكس خود را ، فكند و پوزش خواست
كه : ببخشيد خواهرم ! به خدا
من ندانستم اين گهر ز شماست
 ما همان روستازنيم درست
 ساده بين ، ‌ساده فهم بي كم و كاست
كه در آيينه ي جهان بر ما
 از همه ناشناس تر ، خود ماست
 

نيما يوشيج

……….. 

این شعر را دوست دارم
برای بار دوم هست که پست می کنم تا تکراری باشه برای خودم