آخرش اين يلدا بازي يقه ي ما رو هم گرفت
بر باعث و بانيش . . .
کار دستمون نده ،خوبه
………………………..
اول اينکه من تنهايي اين وبلاگو نمي نويسم
يکي هم هست که الهي من براش . . . (آقا تهمت نزن)
دومي اينکه تو 14 ،15 سالگي از هر فرصت
کمي براي نگاه کردن فيلم هاي ويدئو ي بابام استفاده مي کردم
حتي فيلم هاي . . . (مذهبي منظورم بود!)
سومي اينکه يه روز یه مرد سوار بر دو چرخه آدرس شهرک
بهداري رو از من پرسيد
همين که خواستم بگم ، يهو ديدم اتوبوس همون شهرک داره ميره
به طرف گفتم : اگه دنبال اتوبوس بري حتما مي رسي
به خودم گفتم الانه که فحشم بده، ولي سرشو
انداخت پايين و رفت
سرعت اتوبوس هم کم نبود
چهارمي اينکه امسال هوس سرشماري به سرم
زد (پولش بيشتر) ،از شانس خوبي که دارم(معمولا با آفتابه ي
پر آب مي رم دريا)افتادم به روستا هايي که تو عمرم
نه ديده بودم ،و نه حتي اسمشونو شنيده بودم
چشمتون روز بد نبينه ،فقط 2 ساعت رفتم بود ،2 ساعت هم برگشتنم
روز اول که نمي دونستم کجا مي افتم غذايي نبردم
توي روستا هر کي تعارف مي کرد، مي گفتم : من غذا خوردم ، ممنون
تا اينکه شب با معده ي خالي و خراب  به خونه رسيدم
ولي از روز بعد مهمان ناخوانده ي خيلي ها شدم
مخصوصا دخ… راشون
پنجمي اينکه نود درصد دوستام چاق تشريف دارن
ولي من لاغر مردني ام (چرا ؟ ! )
ششمي اينکه من به همه ي دوستام توصيه مي کنم
از لينوکس به جاي ويندوز استفاده کنن
ولي خودم از ويندوز استفاده مي کنم
و هفتمی اینکه همیشه اسم دوستام یادم میره
و برای اینکه ضایع نشم
معمولا روی دوستام
خودم اسم می گذارم
البته درست همون لحظه که می بینمشون
اونها هم فکر می کنن من شوخی می کنم
هشتمی هم اینکه 6 یا 7 ساله بودم که توی راه برگشت از خونه پدر بزرگم
سوار مینی بوس شدیم
مینی بوس با نشستن ما تکمیل شد
وسط های راه یه خانمی با بچه اش سوار شد ولی جایی نبود
بابای بنده هم گیر داد که امین پاشو خانم بشینه
ولی مگه تو کتم می رفت
خلاصه از اون اصرار و از من اکراه
تا اینکه عصبانی شد و یکی خوابوند دم گوشم
من هم در عوض جلوی همه یه کشیده ی آبدار به صورت بابام زدم
از اون به بعد پدر گرامی نه به من گیر میده
و نه دستش روم بلند شده
به این میگن گربه را دم حجله کشتن

…………………………………….
حالا می خوام از
دعوت کنم که بازی رو ادامه بدهند

View Comments 3


اعتراف خيلي سخته ،آن هم براي آدمي مثل من
که همه انتظار دارن جز خوبي کاري نکنه
ولي خوب ،من هم آدمم(يه کم)
در اينکه اعتراف زياد دارم،شک نکنيد.
ولي ماندم کدام را بنويسم
عليرضا خان ما رو دعوت کرده
من هم چاره اي ندارم
بعد که نوشتم اين اعتراف نامه رو
چند نفر رو هم دعوت مي کنم
فعلا بايد برم

View Comments 0


 
شده است کنار مادر بزرگتان يا پدر بزرگتان يا هر کس ديگري
برويد و به او بگوييد: "ميشه يه داستان قديمي بگيد تا براي انشا
بنويسم ؟ "
و او شروع کند به گفتن
و شما مشغول نوشتن
لذت دارد.نه؟
حالا اگر او به زباني که زبان مادريت هست
بگويد
و زبان نوشتاري چيزي جز آن باشد
و بدتر از آن اينکه خيلي از حرفها و کلمه هاشو نفهمي
چه احساسي به تو دست ميده؟
آيا تحقير شدن جز اينه؟
ما قومی هستیم که هر روزمان با تحقیر آغاز می شود
و پایان می گیرد.
…………………
حیدربابا ، کندین گونى باتاندا
اوشاقلارون شامین ئییوب ، یاتاندا
آى بولوتدان چیخوب ، قاش-گؤز آتاندا
بیزدن ده بیر سن اونلارا قصه ده
قصه میزده چوخلى غم و غصه ده

………………….
ترجمه ی دکتر بهروز ثروتیان
_______
حیدربابا ، چو غرصۀ خورشید شد نهان
خوردند شام خود که بخوابند کودکان
وز پشتِ ابر غمزه کند ماه آسمان
از غصه هاى بى حدِ ما قصه ساز کن
چشمان خفته را تو بدان غصه باز کن

View Comment 1

blog counter