همه چیز از یک لینک ساده شروع شد ! بله ! از یک لینک
به وبلاگی که هر وقت می خواندم ، کلماتش را از جنس نه حروف که روح
و جسم انسانی می یافتم که اگرچه نمیشناختمش و هم اکنون نیز چنین
است ، اما احساس هم دلی شاید و یا چه بگویم ؟ نزدیکی ، قربت و … در
وجودم شعله میکشید
بگذارید بگویم احساس عجیب ! اسم دیگری نیافتم !
فقر کلمه در من بیداد می کند
یک عمر ، نوکری اعداد را کردن ، حاصلی جز این ندارد
ابن رابطه ی عجیب و این احساس عجیب ترهمچنان باقی است
اگر چه فرسنگ ها دورتر هستیم و اگر چه فواصل زیادی بین ما هست
چه فرهنگی و علمی و سنی و حتی قومیتی ، اما زبان شعراین آدم
بر همه ی این فواصل خط بطلان کشید و آن کرد
که کسی نتوانسته بود با من بکند
اما به راستی !
این روابط بسیار دور و بسیار نزدیک قرن بیست و یکم ، نشان از تنهایی
انسان این قرن سیاه اگر نباشد ، نشانه ی چیست ؟
توضیح : چند خط را نمیدانم چرا ! حذف کردم !
توضیح 2 : امیدوارم جوازِ نگرفته ام از علیرضا روشن
تایید بشود ، برای این چند شعری که از او خواهم گذاشت !
اگر چه هر وقت بخواهد ، بدون چون و چرا ، این پست را هم
حذف خواهم کرد
———————1 :
زیتون اورشلیمی چشمهای تو
عبارت غرناطهای اندامت
آهوی خوش خرام شعری که در پستانت پنهان کردهای…آه
تو تنت قوافی سعدیست
تو لبت شعر حافظ استبه من مگو
نه
مرا مگو
که برای آموختن سجعدیوان مجانین شاعر را از بر کنم
از جنبش آرش ِ ابروهای تو
ای غزال آخرین
هزار دشت شیران مشوش میشود
تو کلماتت را زبده ترین ویراستاران ویراستهاند
شعر بی واژهی من
2.
بانوی ِ مخمل های ِ زیتون
به آتش ِ ديگ ِ گِل مال ِ دره هيزم انداخت
تا رود بجوشید
و مِه برخاست
زن گفت:
“نوشيدن ِ جوشاندهي ِ جنگل
به وقت ِ تكيه بر خرمالوي ِ پير
به تماشاي ِ مه
در پيالهي ِ پر شير ِ پرتگاه
تزریق زندگی ست در رگ ِ مرگ”
مرد گفت:
“در پیاله ی شير
کدام مست عكس ِ رخ ِ يار می بیند؟
شراب را
شیر
شرنگ است”
باد
خسته و خیس
از خزان و خرمالو گذشت
– ” آن کو آرام ِ جانش را از او دریغ کنند
گورش پیاله ی ِ می”
دره
دهن دره کرد
مرگ بوی ِ می گرفت
مه بوی ِ نای
زن در سکوت ِ مَرد مُرد
و مِه
خیس خیس و خرناسه کشان
ماسید
3.
باد در سرو
دست ِ ستایشگر من بود
در خرمن ِ آتشرنگ ِ موهای او
گفت:
نه آتشم من
که رودم
آب در هاون میکوبی بی قدر!
هیزم به هاویه میبری بی مقدار!
گفتم:
آب ِ خروشان ِ اندام ِ تو را
آسیاب ِ بی خستگی ِ ارواح ِ پیاپی ِ من آرد میکند
چه حاجت دارم من به کوبیدن؟
تنم تنور ِ داغ ِ جهنم
چه محتاجم من
به دودسوزی ِ بی بهای ِِ هیمهی خُردی که تو داری؟
رود
– غران و توپنده-
راه دیگر کرد
و
سینهی سرو را
به ضرب ِ خنجر ِ آبگونش خست
پس آنگاه
باد پوسید
و گندمها را
سکوت ِ میزان ِ گِرد ِ آفتاب پوکاند
دهقان گفت:
“خورشید
یخ میتابید
اما موهای او
همچنان راز آتش بود”
آخر کدام شعرش را بگذارم که آن یکی دلگیر نشود؟







alireza roshan said:
چوبکاری کردی دوست من. البته من خوشحالم و تو مختار. خوش باشی و ممنونم. همین صبح به دوستی گفتم:
15 hours بعد از پست مطلب.کاش شعرم دکان عطاری می بود. کاش هر دردی را دارویی میداشت شعر من.و باز گفتم که بزرگانی چون سعدی و اینها، داروی شعرشان در دردیست که مینگارند.
باز هم ممنونم و دیگر این که اینجا از ان توست و هر آن چه دلت میخواهد همان کن.