غم چه حواس پرت است که حالا آمد ! نه خستگی را دید ، و نه دلمردگی را !
نه دوری را و نه دیری را.
انسان یعنی گناه و این نیازی به اثبات ندارد .

امروز پس از سالها به سرزمینی رفته بودم که مدت ها قبل نیز رفته بودم . آن روزها کمتر
انسان شهری متمدن شیفته ی دموکراسی وآزادی و. . . – تف به این بشر – قدم به آنجا گذاشته بود
اما حالا وای خدای من … چه طبیعت بکری داشت .
از شاه توت وحشی سر به فلک کشیده اش در کنار کوههای از درد خم شده ی گریانش ،
از برکه ای که آبشخور پرندگان و حیوانات بود ، و حالا متعفن ازبوی کثافت شهری ها،
از پرندگانی که دیگر نیستند ! آن موجودات دل فریب که زیباییشان بی حد بود،
ازدریا ! آه دریا … چه سرنوشت غم انگیزی ! کو آن ماسه های لطیفت ؟ کو آب زلالت تا
روی چرکین خود ببینیم !
از … چه بگویم آخر ؟
خسته ام و میدانی !
اگر
” کسی نبود ، کلمه بود و آن کلمه خدا بود “،
بگو !
به کدامین رود ، غسل تعمیدمان می دهی ؟
به کدامین حقیقت ؟
خدایا …