نگاهم کرد و گفته اش را تکرار کرد : “شگفت انگیز ! نگاه کن ! زیبایی – ولی این چنین نیست – به دقت و هماهنگی نگاه کن. و چنان شکستنی ! و چنان قوی ! و چنان دقیق ! طبیعت این است – توازن نیروهای عظیم . هر ستاره چنین است – و هر ساقه ی علفی چنین قامت می افرازد – و کیهان قدیر در تعادل کامل ایجاد می کند … این را . این شگفتی ; این شاهکار طبیعت – آفرینش بزرگ”
سرشار از شعف گفتم : ” هیچگاه نشنیده بودم که حشره شناسی چنین بگوید . شاهکار ! و انسان چطور ؟ ”
چشم بر جعبه ی شیشه ای دوخت و گفت : ” انسان حیرت انگیز است اما شاهکار نیست .
شاید آفرینشگر اندکی دیوانه بوده است ! هان ؟ چه فکر می کنی ؟ گاه فکر می کنم که انسان به جایی
آمده که زیادی است ، به جایی آمده که جایش نیست . اگر نه اینطور است ، چرا می خواهد تمام جا را ؟
چرا می دود این طرف و آن طرف و این همه می گوید از خودش ، از ستارگان می گوید ،
ساقه های علف را لگد می کند ؟ … ”
میان گفته اش دویدم و گفتم : ” و پروانه می گیرد ! “

منبع : لرد جیمجوزف کنراد – ترجمه ی صالح حسینی – ویراسته ی هوشنگ گلشیری
صفحه ی ۱۸۸
” استاد دولتمند “غول بزرگ موسیقی تاجیکستان