نشسته ام ! خیره به کلوخ تنهایی ، مانده در انتهای باریکه ی آبی به غایت زلال و سرد
عرق ریزان است ، عرق ریزان … !
دستان ِ تاول زده ، چشمان خسته ، پایی گلین !
داغ که می شوی ، کرختی پا را چه باک ؟
نبودنت جنبش عظیم تنهایی است در غوغای جیرجیرکها !
آه جیرجیرکها … از شما متنفرم ! میدانید ؟
نفیر کر کننده ی صدایتان خوابم را ربود و تصویر او را !
نمی فهمید ؟ !
میدانی الاغ جان
تن عریانت زیر سایه ی گاری کهنه ، با آن چشمان نیمه بسته ات
حسرت روزهای عرق ریزان من بود ، به گاه شلاق بارانِ خورشید و گندم !
خورشید و گندم ، چه اتحاد زشتی وچه شیطانی !
————————
گندم شعرم را من انکار نمیکنم !
کم که میاورم ، به یاد شعر می افتم . مدام دنبال جایی هستم که چیزی پیدا کنم و بخوانم.
اینجا از همان مکان هاست . اشعار این آدم ، آرامم ! میکند
معنی آرامش را میدانیم ؟ !






