Currently browsing شعر, which has no sub-categories
    .


اين شعر را پس از خودكشي ماياكوفسكي در جيب او يافتند ؛ ظاهرا آخرين شعر اوست

ساعت از نه گذشته، بايد به بستر رفته باشي
راه شيري در جوي نقره روان است در طول شب
شتابيم نيست،با رعد تلگراف
سببي نيست كه بيدار يا كه دل‌نگرانت كنم
همانطور كه آنان مي‌گويند،پرونده بسته شد
زورق عشق به ملال روزمره در هم شكست
اكنون من و تو خموشانيم،
ديگر غم سود و زيان اندوه و درد و جراحت چرا‌؟
نگاه كن چه سكوني بر جهان فرو مي‌نشيند
شب آسمان را فرو مي‌پوشاند به پاس ستارگان
در ساعاتي اين‌چنين، آدمي بر‌مي‌خيزد تا خطاب كند
اعصار و تاريخ و تمامي خلقت را

منبع : وبلاگ خوب شانای (داود پنهانی )
——————————پ 1 : خبرخوان cinemart آنقدر برای من جذاب و مفید بوده که بخواهم از دوست
خوبم se7en بابت راه اندازی آن تشکر کنم
آی شعرا ، هنرمندان محترم ، حتی ورزش دوستان عزیز tumblr را دریابید !
این tumblr یعنی صرفه جویی در وقت ! یعنی لذت خواندن
جهت یادگیری به وبلاگ خوب دکتر، به قول خودش شیفت میدهیم ( شما را ! )
در ضمن عکس هایی که خانم نعمتی میگیرند ، ارزش دیدن دارند
ببینید و یک دعای مختصری جهت افزایش سرعت ذغال نت بفرمایید
شاید به درگاه ملوکانه رسیده ، اجابت گردد!! ( عمرا)

View Comments 0


همه چیز از یک لینک ساده شروع شد ! بله ! از یک لینک
به وبلاگی که هر وقت می خواندم ، کلماتش را از جنس نه حروف که روح
و جسم انسانی می یافتم که اگرچه نمیشناختمش و هم اکنون نیز چنین

است ، اما احساس هم دلی شاید و یا چه بگویم ؟ نزدیکی ، قربت و … در
وجودم شعله میکشید
بگذارید بگویم احساس عجیب ! اسم دیگری نیافتم !
فقر کلمه در من بیداد می کند
یک عمر ، نوکری اعداد را کردن ، حاصلی جز این ندارد
ابن رابطه ی عجیب و این احساس عجیب ترهمچنان باقی است
اگر چه فرسنگ ها دورتر هستیم و اگر چه فواصل زیادی بین ما هست
چه فرهنگی و علمی و سنی و حتی قومیتی ، اما زبان شعراین آدم
بر همه ی این فواصل خط بطلان کشید و آن کرد
که کسی نتوانسته بود با من بکند
اما به راستی !
این روابط بسیار دور و بسیار نزدیک قرن بیست و یکم ، نشان از تنهایی
انسان این قرن سیاه اگر نباشد ، نشانه ی چیست ؟

توضیح : چند خط را نمیدانم چرا ! حذف کردم !
توضیح 2 : امیدوارم جوازِ نگرفته ام از علیرضا روشن

تایید بشود ، برای این چند شعری که از او خواهم گذاشت !
اگر چه هر وقت بخواهد ، بدون چون و چرا ، این پست را هم
حذف خواهم کرد


1 :

زیتون اورشلیمی چشم‌های تو
عبارت غرناطه‌ای اندامت
آهوی خوش خرام شعری که در پستانت پنهان کرده‌ای…

آه

تو تنت قوافی سعدی‌ست
تو لبت شعر حافظ است

به من مگو
نه
مرا مگو
که برای آموختن سجع

دیوان مجانین شاعر را از بر کنم

از جنبش آرش ِ ابروهای تو
ای غزال آخرین
هزار دشت شیران مشوش می‌شود
تو کلماتت را زبده ترین ویراستاران ویراسته‌اند
شعر بی واژه‌ی من


Read more…

View Comment 1


Estradaچشمانم را بر علم و تجربه فرو می بندم
و لایتناهی را می بینم
چون خطی راست ، که هم بدان جا که آغاز شده ، پایان می یابد
زیرا که لایتناهی و خط ، دایره گونند.

نه زمانی و نه مکانی است
و نه چیزی – اگر هر آینه چیزی باشد -

هیچ چیز که به خود بجنبد – آن سان که هراکلیت می اندیشید – وجود ندارد

من وتو و او ، این یا آنیم ، این روشن است
اما حتی شیطان نیز می داند که ما که ایم !
بی نهایت و جاودانه ، خیالاتی از هوایند
که بسیاری از آن سخن گفته اند ، گر چه هیچ یک آن را در نیافته اند
می کوشم در بیانی دقیق ، این دو را تبیین کنم :
دیروز به خواب دیدم که سر سفری دارم.
————————————-
این شعر بسیار زیبا و رمزآلود  سروده ی Ezequiel Martinez Estrada شاعر آرژانتینی
و نویسنده ی رساله ی مشهور "رادیوگرافی پامپا " است.
این شعر را بارها خوانده ام
و بارها مرا به فکر فروبرده و در خیالاتم هزار خط و دایره ترسیم کرده است
و نمیتوانم احساس عجیبی که با خواندن آن پیدا می کنم ، بیان کنم
این شعررا – نمی دانم اسم این واقعا شعر است ؟ -
به دوست ندیده وعزیزی تقدیم می کنم ، به پاس علاقه اش به فرهنگ اسپانیولی
————————————————————————————
منبع : شعر آمریکای لاتین ، ترجمه ی تقی هنرور شجاعی و حشمت الله کامرانی
انتشارات امیرکبیر ، 1381 ص 47

 

 

View Comment 1

blog counter