<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<!-- generator="wordpress/1.5.1-alpha" -->
<rss version="2.0" 
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
>

<channel>
	<title>The Days</title>
	<link>http://rozha.blogsome.com</link>
	<description>قدمم ، مسافت  را  در کوچه ها  لگد مال  می کند . جهنم  درونم  را ، اما  چاره  چیست؟  Vladimir_Mayakovsky</description>
	<pubDate>Mon, 12 Nov 2007 22:15:09 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=1.5.1-alpha</generator>
	<language>en</language>

		<item>
		<title>آل احمد</title>
		<link>http://rozha.blogsome.com/2007/09/10/p254/</link>
		<comments>http://rozha.blogsome.com/2007/09/10/p254/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 10 Sep 2007 05:48:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>amin</dc:creator>
		
	<category>متون تایپ شده</category>
	<category>اجتماعی</category>
		<guid>http://rozha.blogsome.com/2007/09/10/p254/</guid>
		<description><![CDATA[<p>فردا ظهر که از امتحان بر می گشتم ، چنان گه مرغی بودم که نگو.به گمانم گندش را در آورده بودم . با آن مرابحه و تقسیم به نسبت.سوال امتحان نه از عدل پنبه بود ، نه از حجم انبار.از مقدار آبی بود که لازم است در یک آبشخور باشد تا قاطرهای هنگ سیراب بشوند.اگر [...]</p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[	<p>
<p>فردا ظهر که از امتحان بر می گشتم ، چنان گه مرغی بودم که نگو.به گمانم گندش را در آورده بودم . با آن مرابحه و تقسیم به نسبت.سوال امتحان نه از عدل پنبه بود ، نه از حجم انبار.از مقدار آبی بود که لازم است در یک آبشخور باشد تا قاطرهای هنگ سیراب بشوند.اگر هر قاطری فلان قدر آب بخورد و تعداد قاطر ها و از این مذخرفات ;&#8230; و مهم تر این که خود آبشخور را نمیدانستم یعنی چه !به نظرم همه مان کثافت کاری کردیم. این بود که سر راه ، نه حال دعوا کردن با بچه های غریبه را داشتم&nbsp; و نه حوصله ی ناخنک زدن به بساط میوه فروش سر خیابان را که تازه انگور یاقوتی نوبرانه آورده بود.گذشته از این که راهم را باید عوض می کردم.</p>
	<p>&#8221; کرّه خر کی بود؟ &#8220;<br />
صدای بابام از توی اتاقش می آمد.رفتم توی درگاه و پاکت را دراز کردم و گفتم : &#8221; پستچی بود. &#8220;<br />
&#8221; وازش کن بخون ! ببینم توی این مدرسه ها چیزی هم بهتون یاد میدن یا نه؟ &#8220;<br />
بابام روی کرسی نشسته بود و داشت ریشش را شانه می کرد که سر پاکت را باز کردم. چهار خط چاپی بود . حسابی خوش حال شدم.اگر قلمی بود و به خصوص اگر خط شکسته داشت ، اصلا از عهده ی من بر نمی آمد و در می ماندم و باز سرکوفت های بابام شروع میشد .اما فقط اسم بابام را وسط خط های چاپی با قلم نوشته بودند.زیرش هم امضای یکی از آخوندهای محضردار محلمان بود که تازگی کلاهی شده بود.تا سال پیش ، رفت و آمدی هم با بابام داشت.<br />
&#8221; ده ِ بخوان ! چرا معطلی بچه؟ &#8220;<br />
و خواندم : <br />
&#8221; به مناسبت چشن فرخنده ی ۱۷ دی و آزادی بانوان ، مجلس جشنی در منزل بنده &#8230; &#8220;<br />
که بابام کاغذ را از دستم کشید بیرون و در همان آن شنیدم که :<br />
&#8221; بده ببینم کرّه خر! &#8220;<br />
و من در رفتم.عصبانی که میشد ، باید از جلوش در رفت.توی حیاط شنیدم که یک ریز می گفت :<br />
&#8221; پدر سگ زندیق!پدر سوخته ملحد! &#8220;</p>
	<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;<br />
قصه های پنج دنیا ، چاپ دوم ۱۳۷۶. جلال آل احمد ، صفحات ۴۳ و ۶۱</p>
	<p>۱۸ شهریور ، سالروز درگذشت آل احمد است . یادش جاودان و گرامی باد.<br />
<a href="http://tadaneh.blogspot.com/2007/09/jalal-al-e-ahmad.html"><br />
به باد جلال آل احمد</a><a href="http://tadaneh.blogspot.com/2007/09/jalal-al-e-ahmad.html"></p>
	<p></a></p>
	<p></p>
	<p class="poweredbyperformancing">Powered by <a href="http://scribefire.com/">ScribeFire</a>.</p>
</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rozha.blogsome.com/2007/09/10/p254/feed/</wfw:commentRss>
	</item>
		<item>
		<title>شاید آفرینشگر اندکی دیوانه بوده است !</title>
		<link>http://rozha.blogsome.com/2007/07/23/p230/</link>
		<comments>http://rozha.blogsome.com/2007/07/23/p230/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 23 Jul 2007 09:31:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>amin</dc:creator>
		
	<category>متون تایپ شده</category>
	<category>اجتماعی</category>
		<guid>http://rozha.blogsome.com/2007/07/23/p230/</guid>
		<description><![CDATA[<p>لرد جیم  ، جوزف کنراد ، صالح حسینی</p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[	<p>
<p>نگاهم کرد و گفته اش را تکرار کرد : &#8220;شگفت انگیز ! نگاه کن ! زیبایی &#8211; ولی این چنین نیست &#8211; به دقت و هماهنگی نگاه کن. و چنان شکستنی ! و چنان قوی ! و چنان دقیق ! طبیعت این است &#8211; توازن نیروهای عظیم . هر ستاره چنین است &#8211; و هر ساقه ی علفی چنین قامت می افرازد &#8211; و کیهان قدیر در تعادل کامل ایجاد می کند &#8230; این را . این شگفتی ; این شاهکار طبیعت &#8211; آفرینش بزرگ&#8221;<br />
سرشار از شعف گفتم : &#8221; هیچگاه نشنیده بودم که حشره شناسی چنین بگوید . شاهکار ! و انسان چطور ؟ &#8221;<br />
چشم بر جعبه ی شیشه ای دوخت و گفت : &#8221; انسان حیرت انگیز است اما شاهکار نیست .<br />
شاید آفرینشگر اندکی دیوانه بوده است ! هان ؟ چه فکر می کنی ؟ گاه فکر می کنم که انسان به جایی<br />
آمده که زیادی است ، به جایی آمده که جایش نیست . اگر نه اینطور است ، چرا می خواهد تمام جا را ؟<br />
چرا می دود این طرف و آن طرف و این همه می گوید از خودش ، از ستارگان می گوید ،<br />
ساقه های علف را لگد می کند ؟ &#8230; &#8221;<br />
میان گفته اش دویدم و گفتم : &#8221; و پروانه می گیرد ! &#8220;</p></p>
	<p>
<p>منبع : <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Lord_Jim">لرد جیم</a> &#8211; <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Joseph_Conrad">جوزف کنراد</a> &#8211; ترجمه ی <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B5%D8%A7%D9%84%D8%AD_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C">صالح حسینی</a> &#8211; ویراسته ی هوشنگ گلشیری<br />
صفحه ی ۱۸۸<br />
<a href="http://www.aavang.ir/weblog/2007/07/post_562.html#more">&#8221; استاد دولتمند &#8220;غول بزرگ موسیقی تاجیکستان</a></p></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rozha.blogsome.com/2007/07/23/p230/feed/</wfw:commentRss>
	</item>
		<item>
		<title>قسمت هايي از نامه ي کارو به يک عکاس</title>
		<link>http://rozha.blogsome.com/2007/03/15/p180/</link>
		<comments>http://rozha.blogsome.com/2007/03/15/p180/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 15 Mar 2007 05:41:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>amin</dc:creator>
		
	<category>متون تایپ شده</category>
		<guid>http://rozha.blogsome.com/2007/03/15/p180/</guid>
		<description><![CDATA[<pre><code>ملک عزيز&amp;nbsp;   
اگر من به عنوان يک شاعر ، عکاس قيافه ي پنهاني بشر باشم ، تو به عنوان
يک عکاس ، شاعر قيافه ي آشکار بشريتي&amp;nbsp;
من ، قهرمانان خود را آنچنان ميافرينم که طپشهاي قلبم فرمان مي دهند
در حاليکه قهرمانان تو ، آفريده ي دل خودشان هستند

گوش کن ملک ! نمي دانم من [...]
</code></pre>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[	<p>
<p></p>
	<p align="right"><font>ملک عزيز&nbsp;</font><font>  </font> </p>
	<p align="right"><font>اگر من به عنوان يک شاعر ، عکاس قيافه ي پنهاني بشر باشم ، تو به عنوان</font></p>
	<p align="right"><font>يک عکاس ، شاعر قيافه ي آشکار بشريتي&nbsp;</font></p>
	<p align="right"><font>من ، قهرمانان خود را آنچنان ميافرينم که طپشهاي قلبم فرمان مي دهند</font></p>
	<p align="right"><font>در حاليکه قهرمانان تو ، آفريده ي دل خودشان هستند</font></p>
	<p align="right"><a id="more-180"></a></p>
	<p align="right"><font>گوش کن ملک </font><font>! </font><font>نمي دانم من ارزش اين را دارم که به جاي ذره بين مرا در</font></p>
	<p align="right"><font>دوربين عکاسي خودت جاي دهي ؟ </font><font>! </font><font>خواهش ميکنم اين کار را انجام بده</font></p>
	<p align="right"><font>باور کن ملک ، من ذره بيني هستم که هرگز عکاس حقيقت فرداي زحمت را </font> </p>
	<p align="right"><font>ناراحت نکرده ام </font><font>! </font><font>بالاتر از اين ، از تو خواهش ديگري دارم </font><font>. </font><font>اکنون که من </font> </p>
	<p align="right"><font>ذره بين يک دوربينم </font><font>. . . </font><font>تو هم ، دوربين يک ذره بين باش</font></p>
	<p align="right"><font>فهميدي چه شد ؟ خيلي ساده است</font></p>
	<p align="right"><font>من و تو هم اکنون وسيله ي کامل يک عکسبرداري همه جانبه هستيم</font></p>
	<p align="right"> <font>و عکاس ما </font><font>. . . </font><font>دست پينه بسته ي زحمت است</font></p>
	<p align="right"><font>بنابراين بيا برويم </font><font>. . . </font><font>بگرديم </font><font>. . . </font><font>برويم تا آنجا که مقدور است از اين مرگ</font></p>
	<p align="right"><font>معکوس ، يعني اين زندگي بي ربط منحوس که به فرزندان بشري تحميل </font> </p>
	<p align="right"><font>کرده اند ، عکس بگيريم</font></p>
	<p align="right"><font>. . . </font> </p>
	<p align="right"><font>نمي دانم کوله پشتي تو براي اين سفر دور و دراز آماده است؟</font></p>
	<p align="right"><font>اگر هم نيست ناراحت مباش</font></p>
	<p align="right"><font>کوله پشتي گرسنه ي من ، پر است </font><font>! </font><font>از نصيحت </font><font>! </font><font>ميداني يعني چه ملک ؟</font></p>
	<p align="right"><font>در هر جا ، به هر کس کوله پشتي گرسنه ي زندگي خانه بر دوش خود را</font></p>
	<p align="right"><font>ارائه دادم ، نصيحت بارش کردند </font><font>! </font><font>فکرت راحت باشد</font></p>
	<p align="right"><font>علي رغم روده هاي گرسنه اي که داريم ، هر وقت در بيکران اين سفر </font> </p>
	<p align="right"><font>شکم ما غرغر کرد ، نصيحت به خوردش مي دهيم</font></p>
	<p align="right"><font>و عکس هايي را که بايد بگيريم ، ميگيريم</font></p>
	<p align="right"><font>. . . </font> </p>
	<p align="right"><font>و اين سومين گذرگاه است</font></p>
	<p align="right"><font>اينجا مقر حکومت علف هاي هرزه ي بياباني بر سرنوشت گرسنه ي </font> </p>
	<p align="right"><font>هزاران انسان است . اگر اشتباه نمي کنم نام اين قسمت از ملک شش</font></p>
	<p align="right"><font>هزار ساله ي ما بلوچستان است</font></p>
	<p align="right"><font>خواهش مي کنم بگير ملک </font><font>. . . </font><font>عکس اين چوپان جوان را بگير</font></p>
	<p align="right"><font>ببين از گوسفند گله ي اربابش خواهش ميکند که علف دهانت را</font></p>
	<p align="right"><font>با من تقسيم کن </font><font>. . . </font><font>عکس را طوري بگير که زمينه اش کاملا پيدا باشد</font></p>
	<p align="right"><font>ببين چه زمينه ي وحشتناکي </font><font>! . . . </font><font>دهها گله ي بي چوپان از صدها خانواده</font></p>
	<p align="right"><font>که فقر خانمان سوز ، نانشان را به علف هاي باران نديده ي بيابانهاي </font> </p>
	<p align="right"><font>لخت حواله داده </font> </p>
	<p align="right"><font>. . . </font> </p>
	<p align="right"><font>ملک </font><font>! </font><font>سري هم به خارجه بزنيم</font></p>
	<p align="right"><font>اينجا کنياست </font><font>! </font><font>گورستان بي نام و نشان مائومائوها</font></p>
	<p align="right"><font>در اينجا هر کلاه سيلندر انگليسي ، سنگ مزار يک آرزوي تشنه است</font></p>
	<p align="right"><font>در سرتاسر اين زمين انگليسيها تنها دو نوع درخت کاشته اند</font></p>
	<p align="right"><font>نوعي از ان سرنيزه ، و نوع ديگرش دشنه است</font></p>
	<p align="right"><font>عکس بگير از سايه ي يک دشنه ي خونين بر مزار يک ملت تشنه</font></p>
	<p align="right"><font>گرفتي ؟ خيلي خوب</font></p>
	<p align="right"><font>و اکنون به خانه هايمان بر ميگيرديم</font></p>
	<p align="right"><font>در آنجا </font><font>. . . </font><font>در آنجا هيچ </font><font>. . . </font><font>عکس  ميگيريم از صاحب خانه هامان</font></p>
	<p align="right"><font>که همراه با مامورين اجرا ، مشغول تخليه ي اثاث منزلمان هستند</font></p>
	<p align="right"><font>و بعد </font><font>. . . </font><font>مي نشينيم و مي خنديم </font><font>. . . </font><font>به حال زار اثاث از دست </font> </p>
	<p align="right"><font>رفته مان </font><font>. . . </font><font>که ضريب قيمتشان به اندازه ي پيچ و مهره ي يکي از</font></p>
	<p align="right"><font>تانکهايي که گلوله شان سينه ي ملتها را شليک ميکند ، نيست</font></p>
	<p align="right"><font>و نام پر طمطراقشان هم ، اثاث زندگيست</font></p>
	<p align="right">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
	<p align="right">&nbsp;<a href="http://ramzashoob.com/article.aspx?id=186" target="_blank" title="ریمون آرون"><strong>به احترام یک تماشاگر درگیر<br />
</strong></a></p>
	<div align="right"><a href="http://sibestaan.malakut.org/archives/2007/03/post_583.shtml" target="_blank" title="سیبستان"><strong>انديشيدن يعنی فحشا</strong></a></div>
	<div align="right">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</div>
	<div align="right">چند وقتی میشه که از <a target="_blank" href="http://twitter.com">توییتی</a> استفاده میکنم و داشتم فکر می کردم چه خوب میشد اگه هر کسی میتونست تو صفحه ی توییتی یکی دیگه</div>
	<div align="right">مثل وبلاگ کامنت بگذاره که وقتی به وبلاگ </div>
	<div align="right"><a target="_blank" href="http://rozha.blogsome.com/wp-admin/Library%20clips">Library clips</a><br />
سر زدم متوجه شدم این به فکر خیلی ها رسیده . البته قبل از من</div>
	<div align="right">به هر حال دیدن این وبلاگ کاملا پر و پیمون رو به تمام اهالی اینترنت و شبکه های موبایل شدیدا توصیه می کنم</div>
	<div align="right">البته اگه به قول <a target="_blank" href="http://mhmazidi.wordpress.com/">دکتر مزیدی</a> این ذغال نت بذاره</div>
	<div align="right">دیدن این لینک رو هم به دوستداران توییتی توصیه می کنم تا آماری از پیشرفت این پدیده</div>
	<div align="right">دستشون بیاد</div>
	<div align="right"><a href="http://weblogs.hitwise.com/heather-hopkins/2007/03/twitter_stats_growing_but_stil.html" target="_blank" title="HitWise">Twitter Stats &#8211; Growing but Still Niche</a>&nbsp;</div>
	<div align="right">&nbsp;</div>
	<div align="right">&nbsp;</div>
</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rozha.blogsome.com/2007/03/15/p180/feed/</wfw:commentRss>
	</item>
		<item>
		<title>فرياد . . . نسل فاسد شهر ما - نوشته ای از کارو</title>
		<link>http://rozha.blogsome.com/2007/03/07/p176/</link>
		<comments>http://rozha.blogsome.com/2007/03/07/p176/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 07 Mar 2007 20:49:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>amin</dc:creator>
		
	<category>متون تایپ شده</category>
		<guid>http://rozha.blogsome.com/2007/03/07/p176/</guid>
		<description><![CDATA[<p>&nbsp;
    فرياد از اين دوران سرسام گرفته ، سرسام آفرين
   اين دوران احمقي که نسل سراپا فسادش ، نه شاهد 
   حاکميت زمين است - بر عظمت ديروز آسمان
   و نه شاهد سرگرداني آسمان در مقابل عظمت امروز زمين 
   و افسوس ! . . . هزار افسوس [...]</p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[	<p>
<p>&nbsp;</p>
	<div align="right"><font><strong>فرياد از اين دوران سرسام گرفته ، سرسام آفرين</strong></font><font><strong /></font><strong><br />
 <font><strong>  </strong></font><font><strong>اين دوران احمقي که نسل سراپا فسادش ، نه شاهد </strong></font><font><strong /></font></strong><strong><br />
 <font><strong>  </strong></font><font><strong>حاکميت زمين است </strong></font><font><strong>- </strong></font><font><strong>بر عظمت ديروز آسمان</strong></font><font><strong /></font></strong><strong><br />
 <font><strong>  </strong></font><font><strong>و نه شاهد سرگرداني آسمان در مقابل عظمت امروز زمين </strong></font><font><strong /></font></strong><strong><br />
 <font><strong>  </strong></font><font><strong>و افسوس </strong></font><font><strong>! . . . </strong></font><font><strong>هزار افسوس از زندگي</strong></font><font><strong /></font></strong><strong><br />
 <font><strong>  </strong></font><font><strong>که در شهر ما بازيچه ي رقاصه هاي يک دوران سکوت تصادفي است</strong></font><font><strong /></font></strong><strong><br />
 <font><strong>  </strong></font><font><strong>شهر ما&nbsp; </strong></font><font><strong>. . . </strong></font><font><strong>شهري که سرتاپاي عظمت کاذبش</strong></font><font><strong /></font></strong><strong><br />
 <font><strong>  </strong></font><font><strong>مجموعه ي ورشکست مشتي تصادفات تصادفي است</strong></font><font><strong /></font></strong><strong><br />
 <font><strong>  </strong></font><font><strong>تآتريست بس عجيب و غريب </strong></font><font><strong /></font></strong><strong><br />
 <font><strong>   </strong></font><font><strong>تآتر بي هدف صفها ، از يکسو و صف پايان ناپذير هدفها </strong></font><font><strong>. . .</strong></font><font><strong>از سوي ديگر</strong></font><font><strong /></font></strong><strong><br />
 <font><strong>  </strong></font><font><strong>در همان هنگام که هزاران نفر معلم زحمتکش در صفوف متحد</strong></font><font><strong /></font></strong><strong><br />
 <font><strong>  </strong></font><font><strong>با يک هدف مقذس شهر را به لرزه مي اندازند</strong></font><font><strong /></font></strong><strong><br />
 <font><strong>  </strong></font><font><strong>و به خاطر تحقق بخشيدن به آن هدف </strong></font><font><strong>- </strong></font><font><strong>بي دريغ </strong></font><font><strong>-</strong></font><font><strong>صميمانه </strong></font><font><strong>-</strong></font><font><strong>صميمي ترين</strong></font><font><strong /></font></strong><strong><br />
 <font><strong>  </strong></font><font><strong>کسان خودشان را </strong></font><font><strong>- </strong></font><font><strong>يعني </strong></font><font><strong>(</strong></font><font><strong>خود </strong></font><font><strong>) </strong></font><font><strong>خودشان را </strong></font><font><strong /></font></strong><strong><br />
 <font><strong>  </strong></font><font><strong>به پاس ديني که به زندگي دارند </strong></font><font><strong>- </strong></font><font><strong>به مرگ مي بازند</strong></font><font><strong /></font></strong><strong><br />
 <font><strong>  </strong></font><font><strong>در چنين روزهاي پر شکوه</strong></font><font><strong /></font></strong><strong><br />
 <font><strong>  </strong></font><font><strong>نسل فاسد شهر ما سرتاسر آرزوهاي احمقشان را در چاک </strong></font><font><strong>( </strong></font><font><strong>پ س تان</strong></font><font><strong>)</strong></font><br />
 <font><strong>  (</strong></font><font><strong>ستاره </strong></font><font><strong>) </strong></font><font><strong>هاي امروز و ستاره هاي بعد از اين </strong></font><font><strong>. . . </strong></font><font><strong>خلاصه ميکنند</strong></font><font><strong /></font></strong><strong><br />
 <font><strong>  </strong></font><font><strong>هنگاميکه بشر به فرمان زمين ، فرمان عزل حکومت آسمان ها را</strong></font><font><strong /></font></strong><strong><br />
 <font><strong>  </strong></font><font><strong>در بيکران هستي به فرشتگان تسليم مي کند ، در شهر ما</strong></font><font><strong /></font></strong><strong><br />
 <font><strong>  -</strong></font><font><strong>نسل فاسد ما </strong></font><font><strong>-</strong></font><font><strong>پاره اي هنرمندان احقمش گرفته تا </strong></font><font><strong /></font></strong><strong><br />
 <font><strong>  </strong></font><font><strong>هنردوستان احمق ترش به نفع برجستگي </strong></font><font><strong>(</strong></font><font><strong>با سن </strong></font><font><strong>) </strong></font><font><strong>رقاصه هاي وطني &nbsp;</strong></font><font><strong /></font></strong><strong><br />
 <font><strong>  </strong></font><font><strong>و غير وطني ، دوبدو </strong></font><font><strong>- </strong></font><font><strong>ده به دو </strong></font><font><strong>-</strong></font><font><strong>در سالن</strong></font><font><strong /></font></strong><strong><br />
 <font><strong>  </strong></font><font><strong>انتظار سينما ها و خلوت بالاخانه ي قناديها بر حسب</strong></font><font><strong /></font></strong><strong><br />
 <font><strong>  </strong></font><font><strong>عکس روي جلد و پشت جلد مجلات&nbsp; </strong></font><font><strong>(</strong></font><font><strong>هنرپرور </strong></font><font><strong>) </strong></font><font><strong>ما</strong></font><font><strong /></font></strong><strong><br />
 <font><strong>  </strong></font><font><strong>تيراژ مجلات را </strong></font><font><strong>- </strong></font><font><strong>سرنوشت مجلات را </strong></font><font><strong>- </strong></font><font><strong>تعيين مي کنند</strong></font><font><strong /></font></strong><strong><br />
 <font><strong>  </strong></font><font><strong>و بدين طريق </strong></font><font><strong>. . . </strong></font><font><strong>سياهي همه جانبه اي که بر اجتماع ما سايه</strong></font><font><strong /></font></strong><strong><br />
 <font><strong>  </strong></font><font><strong>افکنده است ، آنچنان بدوش مردان زندگي اجتماع سنگيني مي کند</strong></font><font><strong /></font></strong><strong><br />
 <font><strong>  </strong></font><font><strong>که حتي مشکل بتوان براي سبک کردنش از آفتاب کمک خواست</strong></font><font><strong /></font></strong><strong> <font><strong>   </strong></font></strong></div>
	<p align="right"><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong><font><strong> </strong></font><font><strong>آه </strong></font><font><strong>. . . </strong></font><font><strong>اي هنرمندان </strong></font><font><strong>! . . . </strong></font><font><strong>و اي هنر پروران هدف گم کرده </strong></font><font><strong><br />
 </strong></font><font><strong>با شما هستم </strong></font><font><strong>. . . </strong></font><font><strong>اي افراد با ايمان حزب </strong></font><font><strong>(</strong></font><font><strong>پس تان </strong></font><font><strong>) </strong></font><font><strong>پرستان</strong></font><font><strong>(</strong></font><font><strong>با سن </strong></font><font><strong>)</strong></font><font><strong>پناه</strong></font><font><strong><br />
 </strong></font><font><strong>در بسيط اين دوران شکوفا ، براي پناه بردن و پرستيدنها </strong></font><font><strong>. . . </strong></font><font><strong>خيلي</strong></font><font><strong><br />
 </strong></font><font><strong>بالاتر از</strong></font><font><strong>( </strong></font><font><strong>با سن</strong></font><font><strong>) </strong></font><font><strong>ها و</strong></font><font><strong>( </strong></font><font><strong>پس تان ها </strong></font><font><strong>) </strong></font><font><strong>، هزاران هزار پديده ي</strong></font><font><strong><br />
 </strong></font><font><strong>عشق آفرين هست</strong></font><font><strong><br />
 </strong></font><font><strong>سفينه ي دريا نديده ي عشقها و آرزوهايتان را ، با</strong></font><font><strong><br />
 </strong></font><font><strong>امواج بحر کران ناپديد زندگي آشنا کنيد</strong></font><font><strong><br />
 </strong></font><font><strong>اين چه کشتي تو سري خورده ي بدبختي است ، کشتي زندگي شما</strong></font><font><strong><br />
 </strong></font><font><strong>که جولانگاه تجلي موجوداتش </strong></font><font><strong>- </strong></font><font><strong>دور از امواج مرگ افکن</strong></font><font><strong><br />
 </strong></font><font><strong>اقيانوس اين دوران خلاقه </strong></font><font><strong>- </strong></font><font><strong>لرزش تصادفي مشتي </strong></font><font><strong><br />
 (</strong></font><font><strong>پ س تان </strong></font><font><strong>) </strong></font><font><strong>وارفته است ؟</strong></font><font><strong><br />
 </strong></font><font><strong>بس کنيد </strong></font><font><strong>! . . . </strong></font><font><strong>کافي است</strong></font><font><strong><br />
 </strong></font><font><strong>زندگي از وجود شما خسته است</strong></font><font><strong><br />
 </strong></font><font><strong>هم زندگي و هم آنها که بار سنگين غفلت ها و هوسهاي </strong></font><font><strong><br />
 </strong></font><font><strong>شما را به دوش مي کشند</strong></font><font><strong><br />
 </strong></font><font><strong>بس کنيد </strong></font><font><strong>. . . </strong></font><font><strong>بس </strong></font><font><strong><br />
 ! </strong></font></strong></p>
	<p align="right"><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong><font><strong>******************************<br />
 </strong></font><font><strong>اين نوشته اي بود از </strong></font><font><strong>&rdquo; </strong></font><font><strong>کارو </strong></font><font><strong>&rdquo; </strong></font><font><strong>در کتاب </strong></font><font><strong>&rdquo; </strong></font><font><strong>ماسه ها و حماسه ها </strong></font><font><strong>&rdquo;<br />
 </strong></font><font><strong>صفحات </strong></font><font><strong>21 </strong></font><font><strong>تا </strong></font><font><strong>23 </strong></font><font><strong>، چاپ </strong></font><font><strong>1342<br />
 </strong></font><font><strong>متون زيادي از اين کتاب را دوست دارم اينجا بگذارم</strong></font><font><strong><br />
 </strong></font><font><strong>اما محدوديت وقت کمي مانع شده ولي اميدوارم بتوانم همه ی</strong></font><font><strong><br />
 </strong></font><font><strong>آن چيزي را که مي خواهم ، اينجا بياورم</strong></font><font><strong><br />
 </strong></font><font><strong>در ضمن بعضی کلمات را مجبورا جداگانه نوشتم تا تیغ سانسور گلوی این وبلاگ بدبخت ما را نگیرد</strong></font><font><strong><br />
 </strong></font><font><strong>چه می شود کرد ؟ شما ببخشید </strong></font></strong></p>
	<p align="right"><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong><font><strong>________________________________________</strong></font></strong></p>
	<p align="right"><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong><a href="../go.php?http://eldayaghi.blogfa.com/post-82.aspx" target="_blank"><strong><font>ناگفته&zwnj;هاي زندگي&zwnj;خصوصي شهريار از زبان دخترش</font></strong></a></strong></p>
	<p align="right"><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong></strong><strong><a href="../go.php?http://motlagh.blogfa.com/post-238.aspx" target="_blank"><strong><font>پسری که از خروس می ترسید</font></strong></a></strong></p>
	<p>&nbsp;</p></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rozha.blogsome.com/2007/03/07/p176/feed/</wfw:commentRss>
	</item>
	</channel>
</rss>
