اين دوران احمقي که نسل سراپا فسادش ، نه شاهد
حاکميت زمين است - بر عظمت ديروز آسمان
و نه شاهد سرگرداني آسمان در مقابل عظمت امروز زمين
و افسوس ! . . . هزار افسوس از زندگي
که در شهر ما بازيچه ي رقاصه هاي يک دوران سکوت تصادفي است
شهر ما . . . شهري که سرتاپاي عظمت کاذبش
مجموعه ي ورشکست مشتي تصادفات تصادفي است
تآتريست بس عجيب و غريب
تآتر بي هدف صفها ، از يکسو و صف پايان ناپذير هدفها . . .از سوي ديگر
در همان هنگام که هزاران نفر معلم زحمتکش در صفوف متحد
با يک هدف مقذس شهر را به لرزه مي اندازند
و به خاطر تحقق بخشيدن به آن هدف - بي دريغ -صميمانه -صميمي ترين
کسان خودشان را - يعني (خود ) خودشان را
به پاس ديني که به زندگي دارند - به مرگ مي بازند
در چنين روزهاي پر شکوه
نسل فاسد شهر ما سرتاسر آرزوهاي احمقشان را در چاک ( پ س تان)
(ستاره ) هاي امروز و ستاره هاي بعد از اين . . . خلاصه ميکنند
هنگاميکه بشر به فرمان زمين ، فرمان عزل حکومت آسمان ها را
در بيکران هستي به فرشتگان تسليم مي کند ، در شهر ما
-نسل فاسد ما -پاره اي هنرمندان احقمش گرفته تا
هنردوستان احمق ترش به نفع برجستگي (با سن ) رقاصه هاي وطني
و غير وطني ، دوبدو - ده به دو -در سالن
انتظار سينما ها و خلوت بالاخانه ي قناديها بر حسب
عکس روي جلد و پشت جلد مجلات (هنرپرور ) ما
تيراژ مجلات را - سرنوشت مجلات را - تعيين مي کنند
و بدين طريق . . . سياهي همه جانبه اي که بر اجتماع ما سايه
افکنده است ، آنچنان بدوش مردان زندگي اجتماع سنگيني مي کند
که حتي مشکل بتوان براي سبک کردنش از آفتاب کمک خواست
آه . . . اي هنرمندان ! . . . و اي هنر پروران هدف گم کرده
با شما هستم . . . اي افراد با ايمان حزب (پس تان ) پرستان(با سن )پناه
در بسيط اين دوران شکوفا ، براي پناه بردن و پرستيدنها . . . خيلي
بالاتر از( با سن) ها و( پس تان ها ) ، هزاران هزار پديده ي
عشق آفرين هست
سفينه ي دريا نديده ي عشقها و آرزوهايتان را ، با
امواج بحر کران ناپديد زندگي آشنا کنيد
اين چه کشتي تو سري خورده ي بدبختي است ، کشتي زندگي شما
که جولانگاه تجلي موجوداتش - دور از امواج مرگ افکن
اقيانوس اين دوران خلاقه - لرزش تصادفي مشتي
(پ س تان ) وارفته است ؟
بس کنيد ! . . . کافي است
زندگي از وجود شما خسته است
هم زندگي و هم آنها که بار سنگين غفلت ها و هوسهاي
شما را به دوش مي کشند
بس کنيد . . . بس
!
******************************
اين نوشته اي بود از ” کارو ” در کتاب ” ماسه ها و حماسه ها ”
صفحات 21 تا 23 ، چاپ 1342
متون زيادي از اين کتاب را دوست دارم اينجا بگذارم
اما محدوديت وقت کمي مانع شده ولي اميدوارم بتوانم همه ی
آن چيزي را که مي خواهم ، اينجا بياورم
در ضمن بعضی کلمات را مجبورا جداگانه نوشتم تا تیغ سانسور گلوی این وبلاگ بدبخت ما را نگیرد
چه می شود کرد ؟ شما ببخشید
________________________________________
ناگفتههاي زندگيخصوصي شهريار از زبان دخترش






